الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

449

الغدير ( فارسى )

و در همين قصيده گويد : - اگر مالك روح و روان خود بودم ، با اخلاص ، جان در قدمت نثار مىكردم . - لكن چون ملك صالح روان من در اختيار گرفت ، جانم در گرو جود و نوال اوست . - چنان با بخت و اقبال كامور گشت كه در كنارش نشست ، با آنكه پادشهان در برابر او بر خاك نشينند . و در قصيدهء ديگرى ملك صالح و فرزندش و نيز برادرش يكه‌تاز مسلمانان را چنين ثناگستر شده است : - تيغ تيز است كه از نيام برآمد ؟ يا چشم جادوست كه جان‌ستان آمد ؟ در شگفتم كه چشمان خمار بر تيغ شرربار فايق آمد و از ميانه خون ما بريخت . - آهووشان شير بيشه را به خون كشيدند و غارتگرانى از كمين برجهيدند كه چون قامت رعنا را به پيچ و تاب آرند ، جان عشاق را در خمار شربتى از لب و دندان و نسيمى از چهرهء چون گلستان ، وانهند . - سروهاى نازت به طمع نيندازند ، چرا كه بر شدن بر تل اين بوستان محال است و در ميانشان شوخ‌چشمى است كه چون خسرو صاحب قران فرمان نگاهش مطاع است . از اين رو ، هرگاه ديده فرودوزد ، نظارگان گويند : چه فرمايى كه فرمانت به جان مطاع است . - نازنينى مست و ملنگ ، فربى سرين ، و لاغرميان ، و شوخ و شنگ كه در اندامش آب روان مىدود و قلبش چون سنگ خاره نرمى نگيرد . - سوگند به جان ملك صالح ، آن بىهمال كه خصم متجاوزان است و پناه درماندگان ، با كيفرى سخت دژم و با دستى گشاده و پرمرحمت ؛ همو كه عترت پاك را يارى كرد ، وه چه ياورى كامكار . - مصر و قاهره به دو شرافت گرفت و دولت در روزگارش به قدرت و شوكت رسيد و براى پاكان عترت ، با عزم و ارادهء ابن رزيك و همت فرزندش ناصردين ، فتحى نمايان آمد . - چون ملك ناصر آشكار آيد ، خصال نيك او در شمار نيايد و آرزوى كوتاه در ساحت نوالش دراز آيد ، بزرگوارى گشاده‌رو كه عطايش از چپ و راست ريزان است . - جوانمردى كه پايهء همتش بر سماست ، كى توان گفت كه مقام ارجمندش تا كجاست ؟